تبليغاتX
عقشولانه

عقشولانه

روزای خیلی طلائی یادته؟

:-(

یک عمر فقط فاصله سازی کردند

خط های  عمود را موازی  کردند

از روی   سیاه جاده ها  فهمیدم

با زندگی  من  و  تو بازی  کردند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 0:29  توسط کوچولو  | 

به یاد اون موقع ها که با هم چت می کردیم

یادته این برای زمانی بود که می خواستم بگم دلم برات تنگ شده هرچی بیشتر می خندیدم یعنی بیشتر تنگ شده یادته چرا؟چون اون اولا که چت می کردیم من که می گفتم دلم تنگ شده و عکس گریه می زدم تو دعوام می کردی و می گفتی دوست ندارم ناراحت باشی واسه همین بخند.

این واسه زمانی بود که می گفتی دوستم داری و یا عکس بوس می زدی.

اینا هم واسه ی وقتی بود که میخواستیم به هم بگیم دوستت دارم.

تو راست می گی ما بزرگ شدیم باید برای آینده مون تصمیم بگیریم اما ما اون موقع خوشحال تر بودیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 0:38  توسط کوچولو  | 

دوباره اومدم.................................

آره دوباره دلم گرفت و اومدم یک سالی می شد بهش سر نزده بودم از زندگی یکنواختم خسته شدم راستی چچل بالاخره رفت سربازی الان ۲ماه از رفتنش می گذره  شاید به خاطر رفتن چچله که حالم گرفته ی خیلی ناراحتم ۵ماهه ندیدمش خیلی خسته اماومدم تا یک سری خاطراتی رو که شاید از یاد همسرم تو این ۷سالی که با هم بودیم رفترو یه یاداوری کوچیک بکنم خوبه چون خودمم خیلی وقت بود که یادم رفته بود که چه روزگاری داشتیم شاید این کار برای هردومون خوب باشه و باعث بشه دعواهامون کمتر بشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 0:19  توسط کوچولو  | 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 22:48  توسط کوچولو  | 

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:1  توسط کوچولو  | 

سلام خوش اومدی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 14:56  توسط کوچولو  | 

امشب

امشب باز امشب گرمي دستا تو کم دارم                       من از عاشق شدن با دلهره با ترس بيزارم


 

دلم مي گيره وقتي تو مي گي لايق نبودم من                       ميگي دنياي من تنها شده تنها سفر کردن


 

هميشه فاصله تلخه ولي اميد باقي هست


 

نگو آسون خدا حافظ تحمل کن يه راهي هست


 

يه راهي که تو اون شايد پناه تازه اي باشه


 

فقط باور کن امشب مي شه بي خورشيد فردا شه


 

من امشب باز امشب با تو از عاشق شدن ميگم                 من از آغاز تا پايان جنگ تن به تن مي گم


 

تو هم فردا به احساس غم دل تنگي عادت کن                          اگه سخته نمي توني بگو راحت شکايت کن


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:58  توسط کوچولو  | 

اگه گفتی تو چقدر دوستم داری؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:5  توسط کوچولو  | 

 

قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم
قرار نبود اين جوري شه يهو بشي همه کسم



راستي چي شد چه جوري شد اين جوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:2  توسط کوچولو  | 

نامه...

سلام مهربونم

خیلی از حرفام هست یعنی تو دلم مونده که هیچ وقت نتونستم راحت بگم شایدم یه عشق زیاده که هیچ وقت نتونستم  بهت ثابت کنم من درسته کوچولوام ولی حرفای تورو٬ احساس تو که عشقه من هستی رو خوب می فهمم و درک می کنم ولی خوب بعضی از نصیحت های تورم گوش نمیدم خودم می دونم. راستش تا حالا نامه ننوشتم نمی دونم چه جوری باید شروع کنم حالا سعی می کنم بتونم خوب برات بنویسم.

من و تو خیلی همو دوست داریم خیلی وقتم هست تازگیا ام احساس می کنم دوست داشتنه زیاد من داره باعث میشه عشقمون تبدیل به دعوا بشه یا ناراحتیه من یا تو٬ من می دونم این دعوا ها از روی تنفر نیست یا اینکه از هم خسته شدیم تنها دلیلش دلتنگیه ولی تو هر حرفی من می زنم فکر می کنی من خسته شدم و من خیلی ناراحت می شم از اینکه می بینم تو به عشق من اعتماد نداری من شاید نتونم تو زندگیت کمکت کنم ولی همیشه دلم می خواسته درد و دلت برای من باشه همیشه می خواستم تورو خوشحال کنم می خواستم اگه از عالم و ادمم ناراحتی وقتی با منی احساس ارامش کنی و همنه ی غصه هات یادت بره یعنی به معنای واقعی یه همسر خوب برات باشم خیلی سعی کردم حالا نمی دونم اینجوری بوده یا نه ٬در ضمن می دونم خیلی بهت پیله می کنم ولی دست خودم نیست اینقدر وقتی زنگ می زنی خوشحال می شم که دلم نمی خواد ازت خداحافظی کنم می دونم خیلی با این کارم ناراحتت می کنم کاری می کنم پشیمون می شی بهم زنگ زدی ٬ ببخشید الانم وقتتو گرفتم ولی می خواستم از دستم ناراحت نشی حتی یه ناراحتیه کوچیک چون واقعا بی غرض ناراحتت می کنم به خاطر این عشق بزرگ٬ بر خلاف اون چیزی که تو فکر می کنی که تحمل سختیرو ندارم می خواستم بگم من همه جا باهاتم تو سختی و خوشی  امیدوارم باورم کنی اینو بدون من اگه هیچی ندارم عوضش یه قلب دارم که فقط برای تو می تپه همه جا و در همه حال. عزیزم دوست ندارم هیچ وقت صداتو ناراحت بشنوم حتی تو بدترین شرایط دلم می خواد وقتی باهم حرف می زنیم خوشحال باشی من و تو خیلی خوشبختیم که همو داریم ببخشید اگه ناممو بد نوشتم امیدوارم به عشق من اطمینان پیدا کنی و اینقدر برای عشقمون ارزش قائل باشی که زود حراجش نکنی . برات ارزوی موفقیت و سلامتی می کنم

 

 

                                                                                                              

                                                                                                    دوستت دارم

                                                                                                    عاشق همیشگی تو کوچولو  

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:45  توسط کوچولو  | 

لحظه های زود گذر...

وای ۴ روز دیگه مونده مدرسه ها باز بشه از طرفی بد نیست اخه سرگرم می شم از طرفیم هی به استرسم اضافه میشه نه به خاطر خودم واسه اینکه هی به لحظه ی رفتن عشقم نزدیکتر میشه خیلی نگرانشم میترسم یه بلایی سرش بیاد همش می گم نکنه جنگ بشه ببرنش جنگ خدایا خودت مراقبش باش به منم صبر بده وای خدایا نکنه منو یادش بره من که همش فکر می کنم اون عاشقم می مونه اره بابا خیلی دوستم داره خدایا خواهش می کنم اونجا بهش سخت نگیرن اذیتشم نکنن اخه عشقم به من میگه اونجا به ما سخت میگیرن که تو و عشق و عاشقی از سرمون میپره خدا جونم تو رو خدا بهش سخت نگیرن که منو یادش بره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23:45  توسط کوچولو  | 

من و چچل

سلام سربازه چچله من کاش اونجام که میری به یاد من باشی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:37  توسط کوچولو  | 

با تو...

هنوز هم صدایت در گوشم بیداد می کند ....
هنوز هم تصویر چشمانت مقابل چشمانم تکرار می شود ....
بعضی وقتها احساس میکنم در کنارمی ، دستانت را گرفته ام و بر گونه مهربانت بوسه میزنم.....
گاه احساس می کنم در کنارم قدم میزنی و من نیز برایت ترانه عاشقانه میخوانم......
هنوز هم چهره مهربانت در مقابلم است ، و خاطره های با تو بودن در ذهنم تکرار می شود
بعضی وقتها گرمی آن دستان مهربانت را احساس می کنم ، اما وقتی میبینم که همه یک
خواب و رویا است دستانم سرد سرد می شوند و قطره های اشک از چشمانم می ریزند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:45  توسط کوچولو  | 

یه خبر خوب.............................................................

یه خبر خوب امشب اول شب بهش اصرار کردم بهم زنگ بزن گفت نه ولی بر خلاف انتظار من بهم زنگ زد و من خیلی خوشحال شدم احساس کردم خیلی دوستم داره که به خاطر من زنگ زده از خدا ام ممنونم که دعامو بر اورده کرد امشب بهم گفت اگه سربازیشو شهر خودشون بیفته زودتر می تونه بر گرده و پیش من باشه تورو خدا همتون دعا کنین کاش می شد منم باهاش برم سربازی اینجوری حداقل پیش هم بودیم درد دلتنگی رو نداشتیم هرچند ما عادت داریم هیچ وقت فکر نمی کردم یه زمانی اینقدر دوستش داشته باشم وای هنوزم از بابت امشب خیلی خوشحالم خیلی دوستت دارم امشب از من خواستگاری کرد وای خدای من(پیوندمون مبارک)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 1:8  توسط کوچولو  | 

خیلی بدی

خیلی وقت بهت می گم بیا وبلاگمو ببین ولی تو فقط دو بار اومدی اونم بعد از کلی اصرار من دیگه بهت اصرار نمی کنم اگه خواستی بیا اصلا مهم نیستتازشم باهاتم قهرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:22  توسط کوچولو  | 

عقشولانه

man va to

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:40  توسط کوچولو  | 

من؟من ...؟یه عاشق همون مجنون سابق

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:37  توسط کوچولو  | 

اگه باهام مهربون نباشی قلبم اینجوری می شه...

ghalbe sangi
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط کوچولو  | 

معذرت می خوام

sorry
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:5  توسط کوچولو  | 

تازگی ا خیلی دختر بدی شدم تازه امروزم باهم دعوا کردیم من این دعوا هارو می زارم پای دلتنگی از یه جهتم بد نیست اخه هر وقت دعوا می کنیم تا اشتی کنیم کلی باهم حرف می زنیم خیلی خوبه صداشو می شنوم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:1  توسط کوچولو  | 

راهی برای گریز از این زندگی نفرتی نیست


صدای فریاد بی گناهان به گوش می رسد...

زمان . زمان خشم است . نه دلسوزی برای کسانی که امروز دوستت دارند و فردا نفرتی بی نهایت وجودشان را فرا میگیرد.

صدای فریاد من هم فقط درد است...

دردی که هیچ گاه نتوانستم توصیفش کنم

لعنت به این روزگار که تو را بر سر راه من قرار داد

تمام هستی ام را به پایش ریختم ولی نابود شدم

تمام قلبم در تسلط او بود ولی با بی رحمی شکست

درد من همین است.

هیچوقت اینگونه نابود نشده بودم

بی وفایی و شکست پایان زندگی من است...
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 22:41  توسط کوچولو  | 

زندگی من

دنیا به من گفت:( زندگی تو با منطق من جلو میره نه با احساسات تو) به این حرفش خندیدم گفتم حالا می بینیم احساس من قدرتش بیشتر دنیا با یه لبخند گفت خیلی ادم ها سعی کردن زندگیشون بر اساس احساساتشون باشه ولی نتونستن دلم لرزید ولی نمی خواستم شکست بخورم تصمیم به جنگ با دنیا شدم ولی نتونستم دنیا راست می گفت عشق و احساس قسمت کمی از زندگی اونم زمانی به دستش میاری که منطق داشته باشی...

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 22:38  توسط کوچولو  | 

سلام عشق من چه عجب افتخار دادی و به وبلاگم سر زدی خوشحالم کردی گلم

شاید تو راست می گی من عشقو برای خودم بد معنی کردم نمی دونم شایدم من و تو خیلی زود شروع کردیم بازم نمی دونم  تو راحت تر می تونی با این موضوع کنار بیای خوش به حالت تو یه پسری اینقدر در روز کار داری که شاید فقط ۵ دقیقه در روز به من فکر کنی ولی من بخوام نخوام جای خالی تورو کنارم حس می کنم ببخشید با این کارام شاید تورم ناراحت کنم 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:54  توسط کوچولو  | 

دوستت دارم خیلی زیاد

eshgh

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:57  توسط کوچولو  | 

خوشبختی رو در نهایت بیکران ها جستجو میکردم، غافل از این که در کنارم بود. خوشبختی رو دیروز به حراج گذاشتن، حیف که من زاده امروزم. خدایا جهنمت فرداست، پس چرا امروز میسوزم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:55  توسط کوچولو  | 

baran

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:53  توسط کوچولو  | 

عاشق شدن سخته...

عاشق شدن سخته اولش خوبه خیلی خوب ولی وقتی با مشکلاتش روبه رو می شی تازه می فهمی عشق چیه اگه واقعا عاشق باشی سختیا رو تحمل می کنی ولی ذره ذره نابود می شی و می شکنی٬ هر کسی هرچی می خواد بهت می گه نباید حرف بزنی هزار بار جلوی کسی که دوست داری خورد می شی نباید حرف بزنی نمی ذارن با عشقت صحبت کنی از بابت هر کلمه ای که می گی هزار بار باید جواب پس بدی ولی اعتراض نکنی واستون برنامه ریزی می کنن بازم نباید هیچی بگی سال تا سال عشقتو نبینی مبادا اعتراض کنی دلت واسه عشقت یه ذره میشه نتونی حتی بهش ابراز محبت کنی به زبون اوردنش راحته به خدا سخته تحمل کردنش ٬ دوست نداری بری پارک دوست نداری بری بیرون وقتی عاشقا یی رو می بینی که پیش همن٬  عاشقی رو می بینی که می تونه با راحتی تو چشای عشقش زل بزنه بهش بگه دوسش داره بعدش که بر می گردی کلی غصه می خوری بغض می کنی تو دلت می گی خدایا چرا؟به دل نگیر خدا جونم هزار بار شکرت می کنم واسه اینکه هر دو تامون عاشق همیم این یه نعمت بزرگ که عشقمون پاک ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:51  توسط کوچولو  | 

به خاطر تو...

سلام به شیرین ترین شیرینی زندگیم :

دلم خیلی برات تنگ شده تو اون مدتی که پیشم بودی خبلی بهت عادت کرده بودم اون گل هایی رو که خشک کرده بودم یادته همه ی اونارو واسه تو خشک کرده بودم اتاقمم به خاطر تو تمیز کردم اون نقاشیا رم واسه تو کشیده بودم اون روسری ابیه رو چون تو می خواستی بیای خریده بودم روز تولدم میوه هارو من شستم همش کمک دادم به مامانم چون تو می خواستی بیای تولدم و ... همه به خاطر تو بود چون امید وار بودم میای پیشم اما حالا یه جوری شدم میام اتاقمو تمیز کنم یادته تو میفتم گلا ام هر کدوم یه جا افتاده پر پر شدن از همون روز اخر تو راه اهن دیگه روسری ابیه رو سرم نکردم دیگه مثل اون موقع ها که هر روز نقاشیا رو نگاه می کردم از اون روز یه نگاهم بهشون نکردم خاک گرفتن حوصله هیچ کاری رو ندارم کی بر می گری خیلی تنهام...این گل واسه تو

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 16:3  توسط کوچولو  | 

بدون تو هرگز...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:51  توسط کوچولو  | 

درد بی تو بودن

توي شهري كه تو نيستي همه جارو غم گرفته هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته

دلم گرفته نمیدونم بدون تو چطوری می تونم زندگی کنم به چه امید٬تو که نیستی من چکار کنم با غم تنهایی خدا کنه زمان زود بگذره از انتظار خسته شدم خدای مهربونم جواب صبرامونو بده تنها امیدمون تویی یه کاری بکن من و اونم مثل بقیه عاشقا زیر بارون باهم قدم بزنیم عزیزم زود تر بیا تا باهم زندگی کنیم درد بی تو زنده بودن به خدا درد کمی نیست...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16:4  توسط کوچولو  |